انسان دور
و منتظر میمانم
با نگاهی در امتداد افق
پیچیده در آغوش دورترین ابرها،
تا برف فرود آید و
سفیدی دستانش، بپوشاند نقش خون آلودهی
امروز و دیروز را از ذهن
و از یاد بروند
اجدادی که بدانها میبالم
و دریابم که تنها سایهی محوی از اعمال
بر چهره مینشیند
تا به تکامل
به خود درآیم و تا
دریابم کیستم؟
و اینکه هنوز
تا رسیدن به انتهای راه
سالهای بس دور میباید ...
سیناشعبانی - مرداد ۸۵ - تهران