" مریم مهتدی " عزیز سلام.
چه سلامی!؟ که بیشتر و پیشتر دریغ و درد است هر کلامی و طلب بخششی‌ است از آنچه هستم و افسوسی که در گلوست بر آنچه بر زنان سرزمینم روا می‌دارند این دیوان بی‌صفت، و آنان که با سکوت و با لبخند در این آشوب به نظاره ایستاده در سکوت و غیرتشان را به بادی سست، چه ارزان فروخته‌اند.

دیر زمانی‌ست خاموش شده بودم و گم در پیچ و خم زمان به تنهایی شب فرو شده از دریغ این همه درد این همه فراموشی این مردمان کور و ناتوانی شانه‌هایم برای کشیدن این بار. و بغضی عجیب به جانم ریخته فریاد خفته در سینه همه درد می‌شود و من بی‌تاب می‌پیچم به خود از این شهر پر آشوب، از این گنداب به کجا پناهی هست بانو.افسوس بر این شهر این مردمان این روزگار.

 افسوس به بی مرادی ایام که تاب دیدن ندارند یکی " مرد " در میانه ایستاه، چونان زنده و پرشور که نتوان انکارش کرد چون بلندایش سر به ابرها می‌ساید. که او نیز بسیار به دوش کشیده و لب فروبسته و قلم فانوس راه چونان من و دیگرانی کرده و زخم هزار دشنه را تاب آورده و دراز باد روزگارش و ایامش همیشه پرنور تا که باشد و بماند و ساحری کند به آوازی بلند فانوس‌ها را برآوریم تا مگر سپیده از هیبت این همه نور شرم بر گونه آمده دیگر بار روز را به تاریکی دل این مردمان بازآرد.  

به سکوت در گذر شبانه بودم، جانم آتش گرفت از این همه دردی که کشیدی. اما با این همه درد این همه تلخی، سکوت فرو خرده بر دیوار دل مشت می‌کوبد و من را تاب از کف ربوده پیله پاره کرده‌ام دیگر بار.

بانو بعد از این فجایع " + " ، " + " ، " + " ، " + "و این مردمان ایستاده به سکوت و نظاره فرو شده درخود به ترس و نفرت، چه انتظاری داری ازین شهر گناه. هنگامی که قانون خود مجرم است و حکم نکرده و سخن نشنیده قصاص می‌کنند. حکم شرع این است و عدالت شیعه اینچنین؟! کجایند طالبان سینه چاک عدالت بین آن جانی یا قاتل یا گردنه گیر و مردان عدالت و حق تفاوت مگر بجز در عدالت است و برحق بودن آنان به قانون خداست و عمل به آن؟؟

 کدام خانه بانو خانه‌ای نمانده در این شهر، بغضم را به درد و به آه و حسرت در سینه به سنگینی فرو می‌دهم ای کاش شانه‌هایم تاب می‌آورد بغض زنان سرزمینم را کاش فریاد از گلو بر می‌آمد که نه زنان و کودکان این خاک که انسان و انسانیت را به خاک و به خون به زنجیر کشیده‌اند. 

همه اینها بغضی بود در گلویم که اگر نمی‌گفتم ویرانم می‌کرد، حال خوشی ندارم این روزها، حالی سکوتم را شکسته‌ام، باز خواهم گفت، اکنون نیز چند " عکسی " هدیه برای توست، امید که مرحمی اندک باشند بر زخم‌هایت، و دو عکس آخر را هم که برای " محمد آقازاده " عزیز گذاشتم، که زبان حال من بود نوشته‌اش در وصف دردهای تو و خلوت " کافه تیتر " ، که حسرتا غم نان اگر بگذارد مرا نیز جز آن آستانه پناهی نیست، که این اندکک را هم می‌خواهند از ما بگیرند و  نرفته هنوز دلتنگشانم، و این همه خوبی و آرامش که دریغ و درد ...

پی‌نوشت: ممنون و شرمنده‌ام از لطف بی‌دریغ و مهربانی " حمیدرضا علاقه‌بند " عزیز و تبریک به " مجید توکلی " بابت داشتن دوست و طراح خوبی مثل " حسین نوروزی " که این روزها عجیب وبلاگت بوی غربت و خاک باران خورده می‌دهد حسین، مبارکت باشدت خانه نو مجید. به هر سه‌شان سری بزنید تا از کیستان نرفته.

برای دیدن عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید.