جمعه درگیر یک پروژه‌ی عکاسی عجیب شدم:

قرار بود اول وقت حرکت کنیم و تا سه بعدظهر کار تمام شود، شرط کرده بودیم که نفرات برای کمک در کارگاه باشند تا کار به تاخیر نیفتد و این که عصر جمعه‌ها دلبسته‌ی جایی هستم و ... ، بعد از هماهنگی‌ و بردن وسایل ساعت ده از دفتر به طرف کارگاه حرکت کردیم، حدود یازده در کارگاه بودیم و کارگاه خالی و تنها زن سرایدار بود و دریغ از یک نفر برای یاری. عجیب غولی بود، هفت نفر به دشواری روی زمین جا‌به‌جایش می‌کردند و اکنون تنها سه تن بودیم و نا‌‌آشنا به شگرد کار بماند که تمام تلاشمان را کردیم و از جایش جم نخورد و تیم بافنده‌ها تا ساعت دو و نیم پیدایشان نشد؛ شانزده متر ارتفاع داشت و ده متر عرض کودکی که با خون دل ده ساله بر گرده‌های بسیاری حمل شده بود و گره به گره و رج به رج بزرگ شده بود، تا امروز کارش به اینجا رسیده بود که هفت مرد تنها می‌توانستند بر زمین بغلتانندش! بزرگترین فرشی بود که دیده بودم صد و شصت متر مربع نقش و رنگ و طرح نشسته بر تار و پود فرش ابریشمی با عشق و در پایان چنان زیبا که ناتوانم از بیانش دوست گرافیست‌ای که کار را به عهده داشت قبول کرده بود که مجموعه‌ی پوستر و عکس را به نمایشگاه فرش که آخر شهریور امسال است برساند و جمعه آخرین روز بود برای عکاسی و من پنجشنبه عصر در جریان کار قرار گرفته بودم. کار چنان دشوار پیش می‌رفت که غمنامه می‌شود گفتنش. تنها اشاره‌ای میکنم که برای عکاسی مجبور شدم از دو سه پایه‌ی بلند فلزی پلی بسازم به ارتفاع دو و نیم متر و بستن سه پایه‌ دوربین بر روی ‌‌آن که روی فرش با کفش نباید راه می‌رفتیم چه برسد به گذاشتن چهارپایه‌ی فلزی چند ده کیلویی، دو چهار پایه را با مفتول فلزی روی هم سوار کردیم و سه پایه دوربین را روی آنها به همین ترتیب سوار کردیم و در نهایت پل را هم لازم بود دو نفر روی زمین بکشند تا حرکت کند، بعد از ده ساعت کار بی‌‌وقفه حدود هشت و نیم شب از کارگاه خارج شدیم و تا حدود ده شب طول کشید تا از حوالی میدان شوش با تنی خسته به خانه رسیدم.

 بدن ناتوان بود و رنجور اما بیشتر از آن دلم گرفته بود بخاطر نرسیدنم به جلسه‌ی نقد کتاب    "نسل پنجم" و تجدید دیدار با یاران "کافه تیتر" و بودن در کنارشان که لذتی است ناگفتنی بودن در این جلسات برای من، از کامران محمدی مدیر جلسات هم بابت بدقولی و نرسیدن به جلسه بسیار شرمنده‌ام، که با بزرگواری صبح امروز در پیامی جویای احوال بود و من درمانده و عاجز از جواب که هیچ پاسخی نداشتم چون در جریان کار چنان گرفتار بودم که حتی به او اطلاع هم ندادم که به جلسه نمی‌رسم که قرار بر این نبود و تا به آخر هم امید داشتم که کار زودتر تمام شود که نشد، و زمستان رفت و رو سیاهی به ذغال ماند، که آقای عکاس هفته‌ی قبل هم بدحال بود و این هفته نیز نا‌خواسته بازمانده بود از کار دل، باز هم از تمامی دوستان نسل پنجم پوزش می‌طلبم و این‌ها همه مقدمه‌ای بودند برای گفتن همین اندک که هرچند به تمامی اتفاق افتاده بود اما باز هم کوتاهی از من بود بابت ندادن خبر و نیامدن و... در این دو هفته‌، امیدوارم که دوستان از من نرنجیده باشید.