خرزهره

 

«چی میل دارید آقا؟»

پاکت سیگارم را درآوردم و روی میز گذاشتم. به ساعتم نگاه کردم؛ هنوز د‌یر نکرده بود.

«منتظر کسی هستم، صداتون می‌کنم.»

سیگاری گیراندم و نگاهی گذرا به اطراف انداختم. فقط دو سه میز خالی بود. شلوغی گرمایی لذت‌بخش به تنم می‌دواند، ولی نه آنقدر لذت‌بخش که بتوانم سردردم را از یاد ببرم. یک لیوان آب ریختم و از جیب پیراهنم قرصی درآوردم و خوردم؛ این دومین استامینوفن ِ آن روز بود. داشتم فکر می‌کردم که چرا نتوانستم به این بچه بگویم نمی‌توانم بیایم؟ بعد فکر کردم از در ِ پشتی برگردم خانه و بگویم که فراموش کردم با او قرار داشتم؛ اما او رسیده بود، دست لای موهای پرپشت و شلوغش کرده بود و دنبال میز من می‌گشت. مرا که دید لبخند زد؛ دست دادیم و نشست.

«دیر که نکرده‌م عمو؟»

«مهم نیست. با قهوه چطوری؟»

موافق بود. تا بنشیند و کیف دستی‌اش را بگذارد روی میز، پیش‌خدمت را صدا کردم و دوتا قهوهٔ فرانسه سفارش دادم. مانده بودم که چه اسمی باید برای این ملاقات بگذارم؟ اتفاقی نبود که همیشه بیفتد؛ تا به آن روز که نیفتاده بود. وقتی زنگ زده بود، سحر با تعجب گوشی را داده بود به من و رفته بود سراغ مینا که زیپ شلوار کبریتی ِ قرمزش را ببندد و با هم به پارک بروند، ولی سرش را برگردانده بود و به قیافه من که داشتم پشت تلفن صحبت می‌کردم نگاه می‌کرد. گوشی را که گذاشتم، پرسید: «خبر بدی که نبود؟»

گفتم: «محسن ازم خواسته با هم خلوت کنیم.»

آنقدر بلند خندیده بود که تا ته ِ ماجرا را حدس زدم.

«قضیه حتما ً مربوط به دختری، چیزیه.»

«کی؟ محسن؟!»

«چشه مگه؟»

بعد باز خندیده بود و زده بود به پشت مینا که برود کفشهایش را بپوشد:«بدبخت ‌ببین کی رو هم واسه مشورت انتخاب کرده!»

با خودم فکر کرده بودم: «مگه چمه؟!»

محسن ناآرام و محجوب روبه‌روی من نشسته بود و با قوطی سیگارم ورمی‌رفت. فکر کردم بهتر است ح‍رفی بزنم:«دکور اینجا رو کِی عوض کردن من نفهمیده‌م؟!»

«یه دو سالی می‌شه که عمو! اینجا افتاده دست بچه‌های یارو، به اصطلاح خواسته‌ن مدرنش کن‍ن!»

می‌دانستم.

«خب، آقا محسن ِ گل گلاب چه کاری می‌تونه با عموش داشته باشه؟»

پیش خدمت قهوه‌ها را آورد. فنجان را بین ِ دو کف دست گرفتم تا داغی‌اش را بیشتر حس کنم. «خب؟»

نگاهش را به سمت زوج جوانی که پشت میز بغلی ما نشسته بودند، برگرداند و لب و لوچه‌اش را کج کرد.«نمی‌دونم کار درستی کردم یا نه؟ در واقع موضوع مهمی نیست؛ شما رو هم با این همه مشغله، توی این هوای برفی کشونده‌م بیرون.»

«خیلی خب، نمی‌خواد لفتش بدی؛ جریانو بگو ببینم.»

باز هم چیزی نگفت. مردد بود. هر چند که ای‍ن ملاقات از بابتِ نادر بودنش، برایم جالب بود و احساس پخته بودن یا شاید مسئول بودن به من دست می‌داد؛ با این همه، وقت اصلا ً وقت مناسبی نبود. سردرد داشت امانم را می‌برید و کم‌کم داشتم بی‌حوصله می‌شدم:«راجع به یه دختره؟»

سرش را آورد بالا و انگار همان لحظه، از توالت عمومی‌ای که مدتها توی خیابان دنبالش گشته، آمده باشد بیرون، نفسی به راحتی کشید. به هدف زده بودم. نتوانستم جلو لبخندی را که آمد و روی لبم نشست و بعد رفت توی جایی از من، که حالم را در دم خوش کرد،بگیرم:«خب؟»

«هیچی دیگه، گند زده‌م. خراب کرده‌م، همین.»

«چی شده؟ توی خونه لو رفته؟»

«نه!»

خواستم شیطنتی کرده باشم:«طرف حامله شده؟»

آنچنان بلند گفت:«چی؟!» که مشتری‌های رستوران به سمت ما برگشتند.

پسرکِ بیچاره بور شده بود و از دستم عصبانی به نظر می‌رسید. شک ندارم از همان ابتدا، از فکر ِ خلوت کردن با من، پشیمان شده بود. شاید اگر او زودتر می‌رسید، سعی می‌کرد از در ِ پشتی ف‍رار کند و بعد بهانه‌های جورواجور دست و پا کند، مثل ت‍رافیک و برف و از این چی‍زها... . سعی کردم لبخندم را بخورم و فقط گوش کنم؛ آن وقت، دست کم بعدازظهر جالبی از کار در می‌آمد و شب، قصه‌ای داشتم که برای سحر که حتما ً می‌پرسید:«چه خبر؟» تع‍ریف کنم.

«عصبانی نشو! داشتم شوخی می‌کردم باهات بلکه یه کم از این حال و هوا بیایم بیرون. به دل نگیر مرد! می‌خوایم خوش باشیم دیگه.»

خیلی محو خندید. دستم را گذاشتم روی بازویش که: «خب، حالا بگو ببینم دردت چیه؟»

«به‌م جواب رد داد.»

«به چی جواب رد داد؟»

خجالت کشید سرراست بگوید: ازدواج

«خب، میدونین عمو؟ از این ‌‌دخترهای الکی خوش و جلف نبود؛ دختری بود که دلم می‌خواست همیشه باهاش بمونم.»

مِن و مِن کرد و ادامه داد:«من فکر می‌کنم مهم اینه که آدم نیمه دیگه خودشو پیدا کنه؛ وقتی پیدا کرد، دیگه باید نگه‌ش داره، نه؟»

با خودم فکر کردم احتمالا ً به خاطر ازدواج عاشقانه من و سحر، این بچه فکر کرده، همدستی بهت‍ر از من پیدا نخواهد کرد. سعی کردم دیگر لبخند نزنم. به خودم گفتم:«تو عموی ای‍ن بچه هستی و اون هم فقط یه بچه‌س، همین.»

«خب، چ‍را به‌ت گفت:نه؟»

«نمی‌دونم، یعنی می‌دونم ولی... .»

«ولی؟»

«ا َه عمو، کارهای احمقانه کردم. دست خودم نبود، می‌دونین؟»

با افسوس سرش را تکان داد. می‌توانستم بغضش را از روی آب دهانی که قورت می‌داد، حس کنم.

«هیچی دیگه، حالا توی خوابگاه دخترا معروف شدم به سریش. به‌م می‌گن کـَنه.»

«فکر می‌کنی اصلا ً نمی‌خوادت؟»

«اوّ‌لاش خب می‌خواست. ولی... ولی آره به قول شما، حالا گمونم که دیگه نمی‌خواد.»

دو قاشق شکر برای خودم ریختم و پرسیدم: «حرفش چیه؟»

به  دستم که قهوه را به هم می‌زد، زل زد. «چه می‌دونم! دخترا رو که نمی‌شه شناخت. هر دم یه چیزی می‌گن. هرچی بیشتر فک‍ر می‌کنم کمتر به نتیجه می‌رسم. همه‌ش بهانه می‌آره.»

«خب، شاید جریان واسه‌ش خیلی هم جدی نبود، ها؟»

«بعضی وقتها فک‍ر می‌کنم همهٔ حرفها راجع به عشق و عاشقی چرته. ولی وقتی شما و زن‌عمو رو می‌بینم... .»

سرش را بالا آورد و زل زد به چشمهایم. «نگفته‌ی بهانش چی بود؟»

دوباره سرش را انداخت پایین و شروع کرد با بند کیفش ور رفتن.«نمی‌دونم ولل‍ه، یه دفعه دراومد که: تو مثل مردها نیستی!» تکیه دادم به صندلی و بلندبلند خندیدم. نمی‌توانستم بیش از این خودم را کنترل کنم، در ضمن برای فراموش کردن ِ سردردم به این خنده‌ها نیاز داشتم. سرم را بردم جلو و طوری که به زحمت شنیده می‌شد، گفتم: «خب، لابد نشونش نداده‌ی دیگه.»

«چی رو؟»

این دیگر افتضاح بود! «بگذریم. خب، منظورش چی بود؟ نپرسیدی مردونگی‌ای که اون می‌گه چیه؟ شاید چیزی می‌خواد از تو ببینه.»

«آخه این هم شد حرف؟ می‌گه تو، چه می‌دونم چی به‌ش می‌گن؟ قدرت؟ نه... .»

لبخند از لبم محو شد.«اقتدار؟»

کوبید روی میز که:«آها، همین.»

احساس کردم چیزی در سرم کوبید: بامب! قاشق در دستم بی‌حرکت ماند.«احساس می‌کنم از هم خیلی دور شده‌یم سحر! برات غریبه شده‌م انگار.» آه کشیده بود. به گلهای خرزهرهٔ پارک دست می‌کشید و یکی دو قدم جلوتر از من راه می‌آمد: «موضوع این نیست؟»

تاب نیاورده بودم: «پس چی؟»

«شاید از تکرار بعضی چیزها خسته شده‌یم. نمی‌دونم، شاید از همدیگه خسته شده‌یم.»

این را راست توی چشمهایم نگاه کرده بود و گفته بود. دوباره عاشقش شده بودم؛ عاشق پلک برهم زدنش، عاشق چشمهای درشت عسلی‌اش، عاشق دستهای ظریفش که داشت خ‍رزهره‌ها را نوازش می‌کرد، و آنقدر دور از دسترس بود که انگار گرفتن دستهایش گناهی نابخشودنی است. نتوانستم جمله‌اش را تاب بیاورم. چیزی در گلویم بالا و پایی‍ن می‌رفت. به آسمان چشم دوختم، به ماه تمام.

«نمی‌خواهم،اذیتت کنم، باشه؟»

با سر تأیید کردم. ادامه داد:«حرف زدن بی‌فایده‌ست، ولی خب، ازدواج ما از اولش اشتباه بود.»

از خشم، بغضم را فرو دادم. «نبود، اوّلاش نبود. همیشه همه چیز خوب بود، با هم خوشبخت بودیم.»

«فکر نمی‌کنم.»

«فکر نمی‌کنی؟! پس از اون همه شوروحال، سفرهای خوب، تولد مینا، شبهای عالی، حالا می‌گی که فکر نمی‌کنی؟! این در حق من بی‌انصافی‌یه سح‍ر!»

دستش را برای لحظه‌ای گذاشته بود روی شانه‌ام و درآمده بود که:«یادته؟ یه یک سالی بعد از عروسی‌مون بود... .»

«خب؟»

«تو قرار بود با دوستات به یه سفر تفریحی بری، یادته؟»

«آره، ولی تو گفتی نرو، من هم نرفتم. دیگه هم تنها، بدون تو به هیچ سفری ن‍رفتم.»

«باید می‌رفتی.می‌دونی؟ باید می‌رفتی، چون دوست داشتی که بری.»

«من به خاطر این که اذیت نشی، ن‍رفتم؛ به خاطر زندگی‌مون، احمقانست!»

«چرا احمقانه‌ست؟ همین مینای کوچولوی ما وقتی داشت با دوستش حرف می‌زد، خودم شنیدم که گفت: توی خونهٔ ما مامان رییسه.»

«مسألهٔ احترامه سحر. تو چرا نمی‌خوای بفهمی؟»

نگاهش را از من دزدید و دوخت به سنگفرش‌های مربع شکل پارک.«قرار نبود خودمونو گول بزنیم. تو خوبی، تو یه دوست واقعا‌ ً خوبی، در این شکی نیست. ولی مردِ یه زندگی باید از خودش اراده داشته باشه؛ چه می‌دونم، اقتدار داشته باشه. هر ضعفی رو که نمی‌شه گذاشت پای احت‍رام.»

به خودم که آمدم برادرزاده‌ام با شلوارش درگی‍ر بود. دستش خورده بود به لیوان و شلوارش خیس شده بود.

«چه آبروریزی‌ای! آخه الان وقتش بود؟!»

دستمالی از جیب شلوارم درآوردم و به او دادم. دستمالی که مادر برایم دوخته بود، با حاشیه‌های قهوه‌ای. چقدر سحر از ای‍ن دستمال متنفر بود! اوایل هی پیله می‌کرد و مثلا ً می‌گفت:«پدربزرگ من از این دستمالها داشته! پدر ِ پدربزرگم هم می‌گن داشته!» ولی حالا مدتها بود که گیر نمی‌داد. فقط می‌شستش، اتو می‌کرد و می‌گذاشت توی جیب کتم.

محسن هنوز عصبی بود و به شلوارش ور می‌رفت. گفتم:«با این وضع، حالا حالا‌ها نمی‌تونیم بریم بیرون.»

چشممان که به هم افتاد، شروع کردیم به خندیدن: «می‌دونی به چی فکر می‌کنم عمو؟ شانس آوردیم که زن عمو اینجا نیست، وگرنه مجبورم می‌کرد همین طوری راه بیفتم تو خیابون.»

این بار که خندیدم، از روی درد بود؛ از روی حسرت و درد. انگار سحر متعلق به من نبود، انگار اصلا ً زنم نبود.«زن عموی تو دیوونه‌ست.»

«خیلی باحاله.»

به زوج جوانی که نزدیک ما، در عالم خودشان بودند چشم دوختم. طوری به هم نگاه می‌کردند که انگار هیچ‌کس دیگری در این دنیا نیست. بعد به خودمان فکر کردم، به م‍ن و محس‍ن.

«همیشه همه چیز خوب بود. منو می‌خواست. درست از موقعی که خواست با ماشین بریم بیرون ِ شهر دور بزنیم، اخلاقش عوض شد. ماشی‍ن بابا رو با چه شور و شوقی برداشتم و گمونم همون شب گند زدم.»

«مگه چکار کردی؟»

«کارهای ابلهانه. داشتیم از کنار رستوران‌های جاده می‌گذشتیم که پرسید: گشنه‌ات نیست؟ گفتم: نه.»

«یعنی نفهمیدی منظورش چیه؟»

«چرا، وقتی که گفت گشنشه، راست و حسینی گفتم: ببین، من همه‌ش پونزده ه‍زار توم‍ن داشتم، دو سه تومنش رفت بابت بنزین، فقط مونده ده دوازده تومن.»

دستم را زدم به پیشانی.«آخه تو چطور به یه زن همچی‍ن چیزی گفتی؟»

«خواستم بگم بلوف زن نیستم. چه می‌دونم، مثلا ً روراستم، ولی عوضش چی شد؟ انگار گیج و گول شده بودم. گفتم تو رستوران کم نیارم که آبروم نره، بدتر شد. آخرش شدم یه بچه‌ای که می‌ترسه پول‌ ِ تو جیبی‌ش تموم بشه. آدم که حاضر نمی‌شه واسه دوست دخترش دوزار پول خرج کنه!»

به صندلی تکیه دادم و پیش خدمت را صدا زدم.

«دو تا قهوهٔ دیگه، اگه ممکنه.»

تا رفت، محسن دستش را برد لای موهایش و آشفته‌ترشان کرد. «هیچ‌وقت این‌‍‌‌قدر‍ کودن نبوده‌م.»

خیلی پیش از آنکه مینا به دنیا بیاید، در خیالم دختری داشتم به اسم بهاره؛ وقتی به دنیا آمد، مادرم به هرکس که می‌رسید می‌گفت: «سابق بر این، بزرگت‍رها یه حرمتی داشته‌‌ن، دست‌کم صلاح مشورتی باهاشون می‌شد!»

آخرین بار که این جمله را شنیدم چادرش را دورش جمع کرده بود و از روی تخت سحر بلند شده بود.«خلاصه بد زمونه‌ای شده!»

«بهاره قشنگ نیست مادر؟»

«من فک‍ر می‌کردم لااقل اسم خواهر مرحومتو می‌ذاری روش. نمی‌دونم ولل‍ه!»

سحر سعی کرده بود روی تخت بنشیند. زی‍ر بغلش را گ‍رفتم و کمکش کردم. با همدردی، دستم را نوازش کرده بود و رو به مادر درآمده بود که:«خدا بیامرزه دختر م‍رحومتونو، ولی حرف حرفِ تولد، حرفِ زندگی‌یه مادرجون! بذارین اسم دخترشو ه‍رچی دوس داره بذاره.»

با چشمهایش رو به من لبخند زده بود. «بهاره خیلی قشنگه ع‍زیزم.»

دوباره سروکلهٔ پیش‌خدمت با آن لباس زرشکی کثیفش پیدا شد. رو کردم به محسن، چقدر دلم برایش سوخت، نای حرف زدن نداشت.«تا داغه بخور!»

به اطراف نگاه کردم. نمی‌خواستم حالتِ نگاه سحر را به یاد بیاورم وقتی اسم مینا را توی شناسنامه دیده بود.

شاید هرکس دیگری بود از معصومیت این جوان می‌خندید، شاید به او غبطه می‌خورد، شاید هم مسخره‌اش می‌کرد،اما من...؟ روبرگرداندم و از پنج‍ره به بیرون، به خیابان ب‍رفی و رفت و آمد ماشینها چشم دوختم.

«خسته‌ش کرده‌‌ی‌‌ پسر!»

آهی کشید و عقب نشست. به گمانم او هم به همان چیزهایی نگاه می‌کرد که من.«آره گمونم.»

«حتما ً گفتی اگه ترکت کنه، خودتو می‌کشی؟»

کمی خجالت کشید اما بیشتر تعجب کرده بود.«از کجا می‌دونین؟!»

«لابد اون هم به‌ت گفت بچه‌ای.»

قهوه را تا ته سرکشیدم؛ حتا وقتی تمام شد، مجبور شدم همان طور جلو صورتم نگه‌اش دارم تا تـَری ِ  چشمهایم خشک شود. باید چیزی می‌گفتم،شیطنتی، حرفی، به سختی چی‍زی به ذهنم رسید. به ذهنم نرسید، به یاد آوردم:«پسر خوب! هیچ زنی از یک کم ه‍رزگی بدش نمی‌آد، از یک کم بیشتر رو تضمین نمی‌کنم؛ خب، ولی یک کمش لازمه.»

«من همش می‌خواستم فکر نکنه ازش سوءاستفاده می‌کنم. به خدا همه‌ش حواسم به حرف زدنم بود؛ حتا دستم هم به دستهاش نخورد. وقتی می‌خواستم گوشی موبایلو به‌ش بدم،این جوری دادم.»

همین که گوشی را گ‍رفت سمت من، صدای زنگش درآمد. هر دو لبخند زدیم، ولی وقتی چشم محسن به  شمارهٔ روی صفحه‌ش افتاد، یکه خورد و گل از گلش شکفت.«ببخشید!»

با دستپاچگی شروع کرد به حرف زدن.

در آغوشم بود.سراپا لذت، با چشمهای بسته‌اش به موهایم دست کشید، به شانه‌هایم، و مرا به خودش می‌فشرد.

«چقدر دلم می‌خواد یه بار خودت شروع کنی،مثلا ً وقتی سبد خرید و می‌ذارم روی اُپن و می‌نشینم یه سیگار دود کنم. بعد دستهایش از روی موهایم سُر خورده بود.چشمهای درستش باز شده بود، و بوسه‌ای طولانی... . خندیده بود و گفته بود: «پسر خوب، هیچ زنی از یک کم ه‍رزگی بدش نمی‌آد.»

انگار پسرش باشم، دوباره مرا بوسیده بود. خسته‌اش کرده بودم.

محسن داشت خداحافظی می‌کرد؛ تنها چیزی که شنیدم ای‍ن بود :«ده دقیقهٔ دیگه اونجام... خیلی خوب... خیلی خوب،همین الان راه می‌افتم.»

خداحافظی که کرد، هول و ولای رفتن آنچنان گ‍رفته بودش که بلند شد و به ریختش نگاه کرد.«چه افتضاحی! آخه با شلوار خیس چطور برم س‍ر قرار؟»

نزدیک بود گریه‌اش بگیرد.«لعنتی!»

سحر ای‍ن جور وقتها از کوره در می‌رفت.«بعضی چیزا واقعا ً این قدر مهم‌ند؟»